close
تبلیغات در اینترنت
داستان جدید

ورود به پنل کاربري

    نام کاربری :
    رمز عبور :

نظرسنجي

    از چه موضوع سایت بیشتر خوشت میاد؟




معلم و سوال کودک




    پسر بچه به نزد خانواده اش رفته از آنها خواست که يک معلم براي او حاضرکنند تا به 3سوالي که داشت جواب بدهد.


    بالاخره يک معلم براي ايشان پيدا کردند و بين پسربچه و معلم صحبتهاي زير رد و بدل شد؛

    پسربچه: شما کي هستي؟ و آيا مي تواني به سه سوال بنده پاسخ دهي؟

    معلم: من عبدالله، بنده اي از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به اميد خدا.

    پسربچه: آيا شما مطمئني جواب خواهي داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!

    معلم: تمام تلاشم را ميکنم و با کمک خدا جواب ميدهم.

    پسربچه: سه سوال دارم،


    ادامه داستان در ادامه مطلب


راه عشق




    کنار خیابون ایستاده بود... تنها ، بدون چتر ،
    اشاره کرد مستقیم ... جلوی پاش ترمز کردم ،
    در عقب رو باز کرد و نشست ،
    آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
    - ممنون
    - خواهش می کنم ...
    حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
    یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو بهم بریزه
    و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
    نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز
    ادامه داستان در ادامه مطلب

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد